باران قشنگ ميباريد
گونه هايش را خيس كرده بود
نگاهش عجيب بود
مرا نميشناخت
اما من عمري بود كه ميشناختمش
من هم خيس شده بودم
فضاي عجيبي بود
او داشت دور ميشد
زير قطره هاي باران اشك هاي من
هم گم شده بودند
صداي هق هق گريه هاي او هم
در طنين زيباي باران گم بود
و با شرشر باران اهنگين شده بود
ما ديگر با هم نبوديم
او رفته بود...
اما جاي پايش هنوز روي قطره هاي اب پا برجا بود
دور شده بود، خيلي دور
و من با اهنگ شرشر باران
ميرقصيدم و جشن غم گرفته بودم
آري....
او رفته بود
و من هنوز ديوانه او مانده بودم
هنوز خودم بودم
خود خودم.....
نسيم ساحل

Your wrting is getting better .nasim
ReplyDelete