نميدانم چند سالم بود ان روزها
ولي انگار سالها بود كه زندگي ميكردم
نميدانستيم چند سالمان است
ديروز كه مثل امروز نبود
اري او ميگفت
و من هم هميشه به اين فكر ميكردم
يادم هست
مادرم هميشه از ديروزي ها ميگفت
شايد زندگيش را در ديروز گذرانده بود
او هميشه از احترام ميگفت
از زندگي ديروز ميگفت
مادرم ميگفت
آدم هاي ديروز احترام مرا ميفهميدند
عشق را حس ميكردند
و از زندگي لذت ميبردند
ولي
امروزي ها
احترام را به خاطر سود ميخرند و ميفروشند
عشق را حراج ميكنند
و زندگي را هدر ميدهند
اه
كه چه قدر سخت است اينها
مادرم راست ميگفت
ما امروزي ها خيلي بيگانه شده ايم
خيلي
ما دوستي را در نفع ميبينيم
عشق را در هوس
و زندگي را در پول
اما
زندگي مادرم اينطور نبود
او عشق را ميفهميد
زندگي ميكرد، احترام را درس ميداد
اه زمانه، كاش ميشد لحظه اي ايستاد و به تو فكر كرد.
نسيم ساحل

No comments:
Post a Comment