Thursday, November 25, 2010

قصه هايي از زندگي

نميدانم چند سالم بود ان روزها
ولي انگار سالها بود كه زندگي ميكردم
ما همه همين طور بوديم
نميدانستيم چند سالمان است
ديروز كه مثل امروز نبود
اري او ميگفت
و من هم هميشه به اين فكر ميكردم
يادم هست
مادرم هميشه از ديروزي ها ميگفت
شايد زندگيش را در ديروز گذرانده بود
او هميشه از احترام ميگفت
از زندگي ديروز ميگفت
مادرم ميگفت
آدم هاي ديروز احترام مرا ميفهميدند
عشق را حس ميكردند
و از زندگي لذت ميبردند
ولي
امروزي ها
احترام را به خاطر سود ميخرند و ميفروشند
عشق را حراج ميكنند
و زندگي را هدر ميدهند
اه
كه چه قدر سخت است اينها
مادرم راست ميگفت
ما امروزي ها خيلي بيگانه شده ايم
خيلي
ما دوستي را در نفع ميبينيم
عشق را در هوس
و زندگي را در پول
اما
زندگي مادرم اينطور نبود
او عشق را ميفهميد
زندگي ميكرد، احترام را درس ميداد
اه زمانه، كاش ميشد لحظه اي ايستاد و به تو فكر كرد.

نسيم ساحل

No comments:

Post a Comment