Monday, November 29, 2010

صبح بود

آنگاه كه خورشيد
آرام آرام از خواب بيدار شد
و رقص كنان
خروس همسايه را از خواب بيدار كرد
قوقولي قوقو....
مادرم داشت ظرف ميشست
و با درخت پهلوي حوض حرف ميزد
پاييز بود
درخت داشت با ماهي حوض درد دل ميكرد
او بايد ميخوابيد، تا سال جديد
پدر هم داشت چاي مينوشيد
كنار پنجره نشسته بود
و من لب پنجره آفتاب را به نظاره نشسته بودم
دختر همسايه امده بود لب حوض شان
داشت با ماهي ها بازي ميكرد
اه كه چه قدر دلم ميخواست ماهي كوچك حوض شان بودم
برادر كوچك هم داشت صورتش را ميشست
آفتاب هم تازه گرم شده بود
انگار ميتوانستم لمسش كنم
چه صبح زيبايي بود
زندگي بود، تازه گي بود و سادگي بود
و همه چيز بود و.....

نسيم ساحل

No comments:

Post a Comment