Saturday, November 27, 2010

او رفته بود

باران قشنگ ميباريد
گونه هايش را خيس كرده بود
نگاهش عجيب بود
مرا نميشناخت
اما من عمري بود كه ميشناختمش
من هم خيس شده بودم
فضاي عجيبي بود
او داشت دور ميشد
زير قطره هاي باران اشك هاي من
هم گم شده بودند
صداي هق هق گريه هاي او هم
در طنين زيباي باران گم بود
و با شرشر باران اهنگين شده بود
ما ديگر با هم نبوديم
او رفته بود...
اما جاي پايش هنوز روي قطره هاي اب پا برجا بود
دور شده بود، خيلي دور
و من با اهنگ شرشر باران
ميرقصيدم و جشن غم گرفته بودم
آري....
او رفته بود
و من هنوز ديوانه او مانده بودم
هنوز خودم بودم
خود خودم.....

نسيم ساحل

1 comment: