Monday, November 29, 2010

صبح بود

آنگاه كه خورشيد
آرام آرام از خواب بيدار شد
و رقص كنان
خروس همسايه را از خواب بيدار كرد
قوقولي قوقو....
مادرم داشت ظرف ميشست
و با درخت پهلوي حوض حرف ميزد
پاييز بود
درخت داشت با ماهي حوض درد دل ميكرد
او بايد ميخوابيد، تا سال جديد
پدر هم داشت چاي مينوشيد
كنار پنجره نشسته بود
و من لب پنجره آفتاب را به نظاره نشسته بودم
دختر همسايه امده بود لب حوض شان
داشت با ماهي ها بازي ميكرد
اه كه چه قدر دلم ميخواست ماهي كوچك حوض شان بودم
برادر كوچك هم داشت صورتش را ميشست
آفتاب هم تازه گرم شده بود
انگار ميتوانستم لمسش كنم
چه صبح زيبايي بود
زندگي بود، تازه گي بود و سادگي بود
و همه چيز بود و.....

نسيم ساحل

Saturday, November 27, 2010

او رفته بود

باران قشنگ ميباريد
گونه هايش را خيس كرده بود
نگاهش عجيب بود
مرا نميشناخت
اما من عمري بود كه ميشناختمش
من هم خيس شده بودم
فضاي عجيبي بود
او داشت دور ميشد
زير قطره هاي باران اشك هاي من
هم گم شده بودند
صداي هق هق گريه هاي او هم
در طنين زيباي باران گم بود
و با شرشر باران اهنگين شده بود
ما ديگر با هم نبوديم
او رفته بود...
اما جاي پايش هنوز روي قطره هاي اب پا برجا بود
دور شده بود، خيلي دور
و من با اهنگ شرشر باران
ميرقصيدم و جشن غم گرفته بودم
آري....
او رفته بود
و من هنوز ديوانه او مانده بودم
هنوز خودم بودم
خود خودم.....

نسيم ساحل

Thursday, November 25, 2010

قصه هايي از زندگي

نميدانم چند سالم بود ان روزها
ولي انگار سالها بود كه زندگي ميكردم
ما همه همين طور بوديم
نميدانستيم چند سالمان است
ديروز كه مثل امروز نبود
اري او ميگفت
و من هم هميشه به اين فكر ميكردم
يادم هست
مادرم هميشه از ديروزي ها ميگفت
شايد زندگيش را در ديروز گذرانده بود
او هميشه از احترام ميگفت
از زندگي ديروز ميگفت
مادرم ميگفت
آدم هاي ديروز احترام مرا ميفهميدند
عشق را حس ميكردند
و از زندگي لذت ميبردند
ولي
امروزي ها
احترام را به خاطر سود ميخرند و ميفروشند
عشق را حراج ميكنند
و زندگي را هدر ميدهند
اه
كه چه قدر سخت است اينها
مادرم راست ميگفت
ما امروزي ها خيلي بيگانه شده ايم
خيلي
ما دوستي را در نفع ميبينيم
عشق را در هوس
و زندگي را در پول
اما
زندگي مادرم اينطور نبود
او عشق را ميفهميد
زندگي ميكرد، احترام را درس ميداد
اه زمانه، كاش ميشد لحظه اي ايستاد و به تو فكر كرد.

نسيم ساحل

Friday, November 19, 2010

ما زندگی میکردیم و گل های باغچه هم زندگی میکرد

یادم میاید
لحظه هایی را که ما از زندگی چیزی نمیفهمیدیم
ولی از همه بهتر زندگی میکردیم
یادم میاید
پدربزرگم قصه هایی پر از زندگی میگفت
ولی ما نمیشناختم زندگی را 
یادم میاید
باغ محله ما سیب نداشت
ولی همه سیب را میشناختند
یادم میاید
دریاهای ما ماهی نداشت
ولی مردم چنگ میانداختند
تا ماهی بگیرند
یادم میاید
زندگی ساده بود
ما زندگی میکردیم
غنچه های باغچه هم زندگی میکردند
و ما یکدیگر را میشناختیم.

Tuesday, November 16, 2010

what happened...

It was my fault...
though I knew it but i did not accept it...
we are always like this...we know we are wrong but we never accept it.
our life has been changed sice the past times...
now we love money...but that time.. when we were living in the village..and we had big farms...
we did not love money...we loved each other and one an other..
now you are loved because of your money and wealt but those days you were loved because you were a human and living in the earth.....
what happened....??
why we are changed that much....??
when they are coming to you...you should be wise becuase they want your money or wealt not you...!!
this is the life today........this is the life today.
oh...!!
i wished we did not know this much and we had the same living...
we had a warm family..we were living ..yes we were living....!!
so....what happened....!!??

Sunday, November 14, 2010

ایا ما حاضریم عزیزترین چیزمان را به خطر خداوند قربانی کنیم همان گونه که ابراهیم کرد...؟


من همیشه عید را جشن گرفته ام...ولی راستش هیچ فکر نکرده ام چرا..؟
خیلی ها عید میگیرند..خوشحال اند..خانه دوستان میروند..اما چیزی مهمی اینجا هست..که عید یعنی چی.؟
عید میخواهد به ما چه بگوید..؟
سالهاست که پدرم و فامیلم عید میگیرند..قربانی میکنند...مردم به حج میروند.
اما چی؟
چی کسی میداند که چرا عید میگیرد.
ما ادم ها در زندگی خیلی کارها میکنیم که وقعا نمیدانم چرا انکار را میکنیم.
وقتی خداوند به ابراهیم امر کرد که فرزندش را قربانی کند...خداوند از ابراهیم چه میخواست؟
ایا ابراهیم توانست چیزی را که خداوند میخواست انجام دهد..؟ ایا ابراهمیم از امتحان الهی با موفقیت گذشت..؟
این سوالی است که هر که جوابش رامیداند و میگوید"اری" اما یک مسئله دیگر اینجا میماند!ا و ان اینکه ایا ما واقعا توانسته ایم چیزی را که خدا از ما خواسته به جا کنیم..ایا ما کاری کرده ایم که او خشنود کرده باشیم.؟ ایا ما توانسته ایم  قربانی خود را بدهیم همان گونه که ابراهیم داد؟
اصلا طور دیگر..ابا ما میدانیم خدا از ما چه خواسته است ؟
خدا از هرکسی خواسته است که چیزی قربانی کند..ایا ما تا به حال حاضر شده ایم که عزیزترین چیزمان را قربانی کنیم..؟
چرا ما گوسفند قربانی میکنیم..یا گاو قربانی میکنیم یا هر چیز دیگری..اما ایا ما از امتحان الهی هنوز گذشته ایم..؟
ابراهیم وقتی حاضر شد فرزند عزیزش را قربانی کند و بعد او را تا قربانگاه ا ورد و انگاه میخواست قربانی کند..خداوند قربانی او را قبول کرد وعوض گوسفندی برایش عطا کرد تا قربانی کند..
اما ما چطور؟
ایا ما حاضر شده ایم که قربانی اولمان که خدا از ما خواسته است قربانی کنیم یا نه ..تا بعد خدا مارا بخشیده باشد و ما عوض گوسقندی قربانی کنیم؟
شاید خیلی عجیب باشد..اما به نظر من عید قربان تنها عید گرفتن نیست بلکه عید قربان باید بازگشتی باشد به ان چیزی که مارا  به یاد ان قربانی بیندازد که خداوند از ما خواسته است..و وقتیکه ما واقعا  توانستیم ان قربانی خداوند را به جا کنیم انگاه است که شاید از امتحان الهی گذشته باشیم و گوسقندی قربانی کنیم..........؟
پس عید قربان در کنار همه خوشحالی ها؛ همه چیزهای دیگری که دارد باید سببی باشد برای بازگشت به خود و اینکه ما چه قربانی باید در راه خدا بدهیم.
انگاه است که شاید ما خوشبخت ترین ادم  دنیا باشیم همان گونه که ابراهیم بود. و انگاه است که شاید بتوانیم به سادگی در مقابل خداوند همه چیزمان را قربانی کنیم و از امتحان خداوند با موفقیت بگذریم و به سعادتی که خداوند به او اشاره کرده نایل اییم.
امیدوارم که تمام ما بتوانیم قربانی هایمان را با موفقیت در مقابل خداوند به جا اوریم.......




عید سعید قربان بر همگان مبارکباد
قربانی هایتان به درگاه حق قبول باشد
و امیدوارم که تا سال دگر همین طور خوشحال باشید که ا مسال هستید....
عید بر تمام مسلمانان دنیا به مبارک باد.


نسیم ساحل 
 

Saturday, November 13, 2010

I remember those days....

 I remember the days which my mom was saying that life is beautiful    
 I remember the days that my father was working so hard under the hot and burning sun and days of summer but he was not caring about it, what he was caring about was me and my mother and family.
Our life was really simple and joyful.                         
I remember when my mother was punishing me because i had stolen a small piece of bread from the home. life was really beautiful and joyful those days  we had many sheep, goats.Our farm was perfect. Early in the morning  
my mother was bringing 
hot and fresh milk for the breakfast.                            
My father was going to clean the animals trough.
we had lots of good sheep,                                                                                                                            I had a small sheep, i liked it a lot.
In the hot days of summer
it was my job to take my sheep to the river 
and clean it everyday,
I liked doing this job.
I remember the days
which I and other boys were swimming in the river 
and they were hiding my cloths somewhere
so that i had to wait up to night and could not go to home
because my mother would punish me.
and I remember that my mother was coming to the river
because boys had said her about my cloths, 
and i was hiding under the trees
because she was punishing me so hard.
I remember those days that we were not thinking about life 
but we were living happily.
I remember those days that life was simple and more joyful.
I remember those days.....

Nasim Sahel

Friday, November 12, 2010

پنجره بارانی

صبح بود
شاید صبح دیروز

یا صبح فردا
باران باریده بود
پنجره هم برفکی شده بود
شکل قشنگی داشت
شده بود یک شاخه گل
پنجره را برفک زده بود
پنجره دختر همسایه هم دیده نمیشد
ولی صورتش روی پنجره یخ بسته بود
کمی رفتم جلو
چهره اش را کمی لمس کردم
وای....
خراب شد، انگار اب شد
نه..!..باید نگه اش میداشتم
کمی باز جلو تر رفتم
زیر چهره اش نوشتم
دوستت دارم....اما او هم اب شد
انگار او مرا دوست نداشت
شاخه گل کوچک هم اب شد
همه چی اب شد
دختر همسایه هم اب شد
نوشته من هم اب شد
همه چی اب شد
..
.
اما پنجره دختر همسایه هنوز پا بر جا بود
و عشق دیرینه من همچنان
زندگی همین بود
همه چی اب شده بود،اما من مانده بودم و یک پنجره خالی..
و یک بهانه برای دیدن او

نسیم ساحل

همیشه خوبی هست...تو ناامید نشو



تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی که بنظر میرسد کارها به خوبی پیش نمیروند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.
دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چیزهای منفی که ما بخود میگوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،
تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»،
تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»،
تو گفتی «من نمیتوانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من میتوانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»،
تو گفتی «من میترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهایی میکنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»،
این پیام را به دیگران نیز بگویید، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس میکند که کلبه اش در حال سوختن است

Monday, November 8, 2010

قایق

قایقی خواهم ساخت
خواهم اندخت به آب

دور خواهم شد ازین خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از دور تهی

و دل از آروزی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریاـ پریانی که سر از آب به در می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

میفشانند فسون از سر گیسوهاشان

هم چنان خواهم راند

هم چنان خواهم خواند

دور باید شد.دور

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ آیینه ی تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی.مشعلی را ننمود

دور باید شد.دور

شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست

پشت دریا شهریست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهاییست که به فواره هوش بشری مینگرند

دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتیست.

پشت دریا شهریست

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریا شهریست

قایقی باید ساخت....

چکاوک

Sunday, November 7, 2010

sohrab sepehri....

my  life was passing smoothly.
no changes were occurring.
my changes were secret.
I and my old friends were going haunting.
we were waking up as soon as we were experiencing the lawn in the far villages.
we were the boys of the season. and were going in the breath of the season.

Friday, November 5, 2010

زندگی بی رنگ بود...!؟

خانه قصه ما رنگ نداشت سیاه بود و سیاهی یعنی بی رنگی.
مادرم میگفت من هنوز بزرگ نشده ام ، نمیدانم رنگ  چیست، مادرم میگف..سیاهی بی رنگی نیست ،ما انرا بی رنگ میببنیم.
اری! کودکی من همیشه همینطور بود...روزا تمام سعی ام این بود که چطوری بتوانم  شبان خوبی باشم.
شبها که پدرکلان قصه میگفت، در قصه های او هم خانه ما رنگ نداشت، سیاه بود. من سیاهی را دوست داشتم
انگار فکر میکردم سیاهی یعنی اینکه کسی از کسی بهتر نیست. یعنی اینکه  همه چیز یک رنگ است..سیاه.
ما زندگی ساده ای داشتیم..پدرم فقط دهقانی میکرد و مادرم علف میاورد میداد به گاو تا شیر بدهد یا کارکند...زندگی هم چه قدر عجیب است..باید بدی تا بگیری...ولی گاو قصه پدرکلان بدون علف هم شیر میداد هم کارمیکرد.. من گاو قصه پدرکلان را دوست داشتم.
بعضی وقت ها صاحب زمین سر پدرم داد میزد..به مادر امر میداد...مرا نمیگذاشت زیر درخت های سیب کوچه مان بخوابم...میگفت نکنه که سیب ها را بخورم...
ولی در قصه پدرکلان..صاحب خانه اینطور نبود..او هم سیاه بود،ما هم سیاه بودیم..همه یک رنگ..
اری...قصه پدرکلان زیبا بود...
در قصه پدرکلان گاو "ما ما" نمیکرد..حرف میزد. پدرم تمام روز زیر افتاب داغ کار نمیکرد...
در قصه پدرکلان من میتوانستم زیر درخت های سیب سرکوچه بخوابم..ولی سیب نمیخوردم.
ما ان وقتها از زندگی چیزی نمیفهمیدیم..ولی ما زندگی میکردیم...مثل یک برگ..ساده بودیم..
یادم است..قصه های پدرکلان همیشه خوبی داشت..کاکایم همیشه میرفت سرزمینها و از باغ پهلوی خانه سیب
میدزدید..و به من میداد....او از من کمی بزرگ بود...ما قصه پدرکلان را با سیب میخوردیم.....مزه عجیبی داشت.


نسیم ساحل


Wednesday, November 3, 2010

dusty way.....

it was getting late, the rain was coming slowly and a sharp wind was blowing..
and getting dark, dark clouds were coming and getting whole the city.
he did not know what was going on; the wind was containing dust , he was walking in a dusty street.
oh, the rain was coming so fast now, but he had to arrive on time.
she had said, she would have gone if he had come late.
yes, he had to be fast, but the streat was so muddy now, he could not put steps fast.
but he had to go fast.

it was so dark now, he could not see more than 5 meters away.
he stopt, thinking. ....
he was thinking about the days that they were togather, the days that day had enjoyful life.
the days that there were no one and nothing among them., what had happened to them....
thinking...thinking...thinking....suddenly he opened his eyes.
it was sunny , no clouds, no raining......
what had happened..just five minutes ago it was raining..amazing...a lot of questions circulating in his mind.
oh...she ..she was waiting..
he started running...he arrived
but what did he see.... nothing...
what had happened...
there was not tree... no park ....nothing she had said about....
it seemed that he had gone go 1000 years sleep. then now he had got up...
but every thing had gone.....
every thing had gone...
he was sleeping....?
no ...but ...what had happened...
it was quiet...no sound..nothing except the birds flying.
.
.
oh..hey get up!!! why are you sitting here..you may get wet..!!
it was nothing..just he was thinking...still rainy..dark clouds...stranger went away...but who was he..?
oh..wind blowing....rain coming..
he had to arrive soon.....
he started going....
so slowly...
so slowly...
slowly....
slo..
sl
s
..
...
...


Nasim sahel

او امده بود...؟؟


باران نم نم میبارید و بیچاره هنوز تنها در پارک نشسته بود...
فصل پاییز بود و برگ ها هم همه زرد شده بودند، باد سردی میوزید و موهای پریشانش را پریشانتر میکرد...
خورشید که رفته بود پشت ابر و باد هم زوزه عجیبی میکشید..
ممکن نبود، شاید دوساعت بود که منتظر نشسته بود. ولی هیچ کس نیامده بود.
خیلی تنها بود، تنهاتر از خدا، چشمانش مثل سنگ به راه مانده بود و بدنش همچون مرده ها سرد و بی حرکت شده بود.
او گفته بود که میاید ولی چه اتفاقی افتاده بود، او یک ساعت پیش باید میرسید ولی تا هنوز دو ساعت شده بود که نرسیده بود...
انتظارش انگار سنگ شده بود و شکستنش ناممکن.
هوا هم داشت تاریک میشد...تاریکتر...
رنگ سرخ خورشید در کناره اسمان قله های کوه را رنگ سرخ پاشیده بود.
حوصله اش داشت سر میرفت. نگاهی به اطراف انداخت همه جا ساکت بود و صدای جز صدای بازی برگها بر دوش باد چیزی شنیده نمیشد.

ساکت.ساکت....صدایی امد...
خش خش..ارام نه خیالاتی شده بود اصلا صدایی نبود
انگار  ان صدا سالها بود که مرده بود و او اینک بعد از سالهاست که میشنود.
ولی باز...خش..خش..نه این بار درست بود
انگار برگها امدنش را گواهی میدادند.
ولی باز صدا گم شد...بلند شد تا شاید امده باشد ولی چیزی ندید ...
هیچ چیزی جز یک توهم کوتاه نبود.
بلند شد.. راه افتاد ...خیلی دلش تنهایی کشیده بود..خیلی چشمانش منتظر مانده بود.
راه طولانی بود.. اخرش هم در بین درختان پارک گم میشد. نمیدانست کجا میرود ولی به خیالش دنبال خش..خش صدایی میرفت.
نمیدانست از کجا میاید..ولی میرفت.
.
.
ایس...ایس...صدایی امد
چشمانش خشکید؛ سایه اش جابه جا یخ زد .
رفت جلوتر ا ما سایه اش هنوز همان جا یخ زده بود و از دور تماشایش میکرد.
اری خودش بود
نه توهم گرفته بودش...شاید او خودش بوده و او ندیده بوده...ولی این کی بودکه افتاده بود.. روی زمین.
کمی جلو تر رفت..انگار پاهایش به طرف دیگر میخواستند بروند ولی او به زور انها را به طرف او برد.
صورتش دیده نمیشد..رو به زمین افتاده بود...خیلی دلش میخواست بداند که این خودش بود یا نه.!!
کمی مکث کرد..صدایش کرد..
کیستی؟؟
صدایی نشنید..انگار سالها بود که انجا افتاده بود.
ترسید، وهم عجیبی امد سراغش ..نکنه خودش باشد, نه دیوانه شدی ،به سرت زده...باخودش زمزمه میکرد.
ولی دیگر طاقت نیاورد و رفت بالای سرش..
ارام صورتش را چرخاند...
ناگهان خشکش زد...اشک از چشمانش جاری شد..
او کی بود...او خودش بود..مثل خودش..حتی فرق کوچکی هم نداشت...
یعنی او امده بوده...بلکه خودش نیامده بوده....
احساس غریبانه ای سراغش امد..اری خودش بود...گناه او نبود..او امده بود بلکه خودش نیامده بود...
دو ساعت...
خیلی ناامید و نگران شد.
نشست کنار خودش و دستانش را گرفت و ارام گریست
..خش خش
صدای پای او بود..اری او دیگر رفته بود
تمام شده بود
اری او امده بود و دو ساعت منتظرش  مانده بود
ولی خودش نیامده بود....
خودش نیامده بود....

نیسم ساحل

Tuesday, November 2, 2010

read and enjoy...

همه چیز فقط سکوت بود. ما از کنار هم رد می‌شدیم، بدون این‌که به هم سلام کنیم. ما بدون سلام بودیم. بدون خداحافظی بودیم و هر کس فقط برای خودش بود که بود. خدا زمین را آفریده بود، انسان‌ها را آفریده بود. ولی هوا سرد بود!
من که رد ­می‌شدم از زیر درخت، یک برگ زرد افتاد روی شانه‌ام. خودم نفهمیدم. چون داشتم قدم‌هایم را تا آن درخت کاج بزرگ می‌شمردم. همیشه می‌شمردم 1345 قدم. آن روز داشتم به درخت می‌رسیدم، اما هنوز به 1000 هم نرسیده بودم. خوش خوشان می‌رفتم من. مثل همانی که شازده کوچولو می‌گفت که اگر وقت اضافه داشت خوش خوشان می‌رفت تا سر چشمه. من خوش خوشان می‌رفتم که تو سبز شدی. و من دیدمت که داری اشاره می‌کنی به شانه­ من. اخم کرده نکرده نگاه کردم به شانه خودم و دیدم برگ زردی جاخوش کرده. برگ را از روی شانه‌ام سراندم. برگ افتاد. تو برش داشتی!
***
حالا فکر می‌کنم این همه برگ زرد که خدا آفریده، تک تکشان برای این است که هی آدم‌ها دو تا دو تا دوست بشوند با هم. این شده فلسفه­ من. برگ زرد برای دوست پیدا کردن آفریده شده. نگاه می‌‌کنم �6;ه درخت‌ها. هر برگ زردی که می‌افتد و می‌رود زیر پا قبل از آن­‌که یک جوری دو نفر را با هم دوست کند، به نظر من دارد زندگی‌اش را هدر می‌دهد!
*
خدایا که پاییز را آفریدی! می‌دانم که می‌دانستی پاییز بسیار دلگیر و خسته است. و می‌دانستی که گریه‌های زیادی برای آدم‌ها می‌آورد. دردهایشان را به یادشان می‌اندازد و آنها که افسرده‌اند، افسرده‌‌‌تر هم می‌شوند. اما این را هم می‌دانستی که چای در پاییز است که می‌چسبد. و در پاییز است که شاعران غزل می‌گویند و آدم‌ها تلفن می­‌زنند به هم و اگر باران بیاید اس‌ام‌اس می‌دهند که "بارون بارونه/ زمینا تر می‌شه/ گل نسا جونم/ کارا بهتر می‌شه!"
و می‌دانستی که کم‌کم ژاکت‌های سورمه‌‌ای و سفید و چترهای شیشه‌ای و نیم‌چکمه‌های سگک‌دار بیرون می‌آیند تا آدم‌ها راه بیفتند توی خیابان! اووه! خیابان را نگاه. پر از آفریده‌های توست. تو دوست داری به آفریده‌هایت نگاه کنی وقتی دست در جیب در خیابان قدم می‌زنند و فکر می‌کنند به این‌که چه روز خوبی دارند! بعضی‌هایشان یاد تو هم می‌افتند. اصلاً به زبان هم می‌آورند. مثلاً می‌گویند: "خدایا عجب روز خوبیه!" یا این‌که فقط اسمت را زیرلبی صدا می‌کنند. "خدا جون!". تو از آن بالا داد می‌زنی: "جااااان!"
تو هر کس که صدایت کند جوابش را می‌دهی. می‌گویی: "جانم! جانم!". بعد آفریده­ تو مشکوک بالا سرش را نگاه می‌کند. دست خودش نیست. فکر می‌کند شنیده که کسی به اسم صدایش کرده. ناگهان می‌ایستد. دور و بر را نگاه می‌کند. بقیه­ آفریده‌ها بی‌اعتنا رد می‌شوند. تو خنده‌ات گرفته. شوخی‌­ات هم می‌گیرد. کلاغی را می‌­فرستی. کلاغی را در پاییز می‌­فرستی. کلاغ می‌گوید: قاااار! آفریده شانه‌­ای بالا می‌اندازد. به خودش می‌گوید:" مگه این‌که این کلاغه صدام کرده باشه!" به خودش می‌خندد. کلاغ هم می‌خندد. تو هم می‌خندی. و با خنده­ توست که باران پاییزی می‌بارد! اول نم‌نم. همه خوششان می‌آید. بعد تند‌تند. بعضی‌ها می‌دوند! بعضی‌ها می‌مانند!
تنها کسانی زیر باران می‌مانند که قدر زندگی را فهمیده‌­اند. تو به تعداد آنهاست که برگ زرد خشکیده روی شانه‌ها می‌اندازی!

lost..

you know....
i know.... and God knows...
it has been many years i have lost you...
come back to me...i miss you...

i know life and love never could tolerate each other...
if you fall in love...don't think about life any more..

life is not more than  a sharp smile and a cool feeling...
lovers always have to tolerate what life gives them...

i experienced love and life...i just could understood..
if you want to live ...don't fall in love....

i know why...?
this world is amazing...
when you love some one , she doesn't love you.. and when she loves you.. you don't love her...and when you both love eachother..you never can reach to eachohter....
oh...life ..love ..lost....