صبح بود
شاید صبح دیروز
یا صبح فردا
باران باریده بود
پنجره هم برفکی شده بود
شکل قشنگی داشت
شده بود یک شاخه گل
پنجره را برفک زده بود
پنجره دختر همسایه هم دیده نمیشد
ولی صورتش روی پنجره یخ بسته بود
کمی رفتم جلو
چهره اش را کمی لمس کردم
وای....
خراب شد، انگار اب شد
کمی باز جلو تر رفتم
زیر چهره اش نوشتم
دوستت دارم....اما او هم اب شد
انگار او مرا دوست نداشت
شاخه گل کوچک هم اب شد
همه چی اب شد
دختر همسایه هم اب شد
نوشته من هم اب شد
همه چی اب شد
..
.
اما پنجره دختر همسایه هنوز پا بر جا بود
و عشق دیرینه من همچنان
زندگی همین بود
همه چی اب شده بود،اما من مانده بودم و یک پنجره خالی..
و یک بهانه برای دیدن او
نسیم ساحل

No comments:
Post a Comment