Friday, November 12, 2010

پنجره بارانی

صبح بود
شاید صبح دیروز

یا صبح فردا
باران باریده بود
پنجره هم برفکی شده بود
شکل قشنگی داشت
شده بود یک شاخه گل
پنجره را برفک زده بود
پنجره دختر همسایه هم دیده نمیشد
ولی صورتش روی پنجره یخ بسته بود
کمی رفتم جلو
چهره اش را کمی لمس کردم
وای....
خراب شد، انگار اب شد
نه..!..باید نگه اش میداشتم
کمی باز جلو تر رفتم
زیر چهره اش نوشتم
دوستت دارم....اما او هم اب شد
انگار او مرا دوست نداشت
شاخه گل کوچک هم اب شد
همه چی اب شد
دختر همسایه هم اب شد
نوشته من هم اب شد
همه چی اب شد
..
.
اما پنجره دختر همسایه هنوز پا بر جا بود
و عشق دیرینه من همچنان
زندگی همین بود
همه چی اب شده بود،اما من مانده بودم و یک پنجره خالی..
و یک بهانه برای دیدن او

نسیم ساحل

No comments:

Post a Comment