شيشه ارام شكست...خيلي ارام..
حتي متوجه صدايش هم نشد
اما چرا؟
او كجا بود؟
شايد انقدر انتظار تمام ذهنش را گرفته بود به خود
كه حتي متوجه نشده بود كه شيشه كي شكسته بود
در تمام ذهنش اين بود كه چرا او مرده بود
اما قرار نبود
كه انروز بميرد
پس چرا؟
او كه چند روز قبل گفته قرار نيست به اين زودي تركش كند
اما چرا؟
نميدانست چه ميگويد
چه كفري ميريزد
چه گناهي ميكند
ديوانه شده بود
اخر ديوانه مرگ دست او نبود!
او نبود كه تصميم بگيرد كي بميرد!
اما .....
ديد ديگر زندگي برايش معنايي نداشت
هيچ بود
ايا او براي او زندگي ميكرد؟
نه!!
بله!!
پس چي؟
ايا اين نبود كه او ديوانه شده بود
او هنوز او را نشناخته بود
اما اويي را كه او شناخته بود او نبود
اويي را كه او شناخته بود
همين ديروز مرده بود، همين ديروز ديروز
ولي او منتظر كي بود؟
قرار بود كدام "او" بيايد؟
پارچه هاي شيشه را جمع كرد
انگار هرگز نميدانست كه چرا شيشه شكسته بود
ارام ارام جمع كرد
تا همان طور كه بي صدا شكسته بود
بي صدا هم جمع اش كند
تمامش را گذاشت سر راه
شايد فكر ميكرد او كه امد
از سر راه بردارد انهارا
و بشنود كه او چه بي صدا شكسته بود
و بفهمد كه كسي منتظرش بود
ديگر دور شد
شيشه هاي شكسته ميخواستند چيزي بگويند
اما او دور شده بود
خيلي دور
ديگر صداي شكستن نگاهش در مسير باد
شنيده نميشد
ارام شده بود
ديگر به او فكر نميكرد
تمام فكرش را به شيشه هاي شكسته داده بود
اري
او مرده بود
او مرده بود....
2010/12/04