Monday, January 10, 2011

باز اسمان دلم ابريست
و باز نگاهم پريشان تمام ثانيه هاي توست
اري اين است زندگي من
و من پسري 20 ساله...
كه جز رنج چيزي نميداند از زندگي
ديروز باران امد
و باز همان لحظات
همان خاطرات
زندگي چيزي نبود جز رنج
و اين يگانه معنايي بود كه من يافتم
ديريست كه هر شب دلم هواي تو را ميكند
و هر لحظه به ياد تو ميفتد
و هر لحظه تو خواهي دانست كه من
يگانه دليل بودنت بودم
و باز ميدانم كه روزي خواهيم رسيد به هم.........
................
نسيم محمدي

Friday, December 31, 2010

God knows....خدا ميداند

مردي هميشه ارزو داشت تا كوه نوردي برود و قله اي را به تنهايي فتح كنيد....
البته اين اروزيش بود كه هميشه تنها برود و فكر ميكرد به كمك هيچ كس ديگري نياز ندارد...
خوب بالاخره بعد از كوششهاي زياد و زحمات بي حد توانست تمام لوازم كوه نوردي را تهيه كند و به كوه نوردي برود
تمام روز را شاد و خرم بدون اينكه سرما و برف را حس كند به بالا رفتن از كوهي بلند مشغول بود
فقط به قله مينديشيد و به بالا رفتن از ان..
هنگامي كه در اخرين نقطه رسيد ناگهان دستانش از سخره بلند رها شدند و با سرعت زيادي شروع به سقوط كرد، در حالي كه داشت به تمام گذشته هايش فكر ميكرد و اينكه اين طوري ميمرد فكر ميكرد كه ناگهان ريسمان را در كمرش حس كرد و جا در جا در هوا معلق ماند
شروع كرد به فرياد زدن و خواستن كمك....كه ناگهان صدايي از اسمان امد و گفت"از من كمك ميخواهي"؟
مرد بلند فرياد زد"خدايا كمكم كن"....بعد خدا گفت"تو باور داري كه من كمكت ميكنم"؟
مرد فورا جواب داد"اري خداوند...ميدانم كه كمكم ميكني و به تو باور دارم"....اما خدا گفت"نه! من ميدانم كه تو به من قلبا باور نداري"....بعد مرد قسم خورد كه دارد.
خدا هم دلش به حال مرد سوخت و گفت"پس اگر به من باور داري زود ريسمان كمرت را پاره كن"....مرد وقتي اين را شنيد محكم به ريسمان چسپيد و به حرف خدا اعتنايي نكرد.
بعد از دو روز در اخبار و روزنامه ها عكس مرد كوهنوردي را نشان دادند كه معلق درهوا  يخ زده است در حالي كه يك متر به زمين فاصله داشته است.
...............................
بدون شرح..؟....

Monday, December 27, 2010

و صداي باران را به ياد خواهم داشت
و ميدانم كه روزي دوباره در همان صدا غرق خواهم شد
شايد باز باران قصه اي ديگري دارد
براي من كه عمري با او زيستم
سالهاست كه ميدانم باران رنگ زندگيست
باران خود زندگي است
خود زندگي
...............
ميدانم روزي خواهد امد
و خواهد رسيد كه من باز زير باران جدايي را تجربه كنم
باران هميشه رنگ جدايي ندارد
يادم هست روز اشنايي هم زير باران بود
و من هميشه ميگفتم كه باران زيباست....
.............
باران ببار و باز هم ببار و امشب نگاهم قشنگ زندگي ام را برايم بياور
و به من دوباره اهنگ جدايي اشنايي بخوان
كه هر لحظه من از جدايي و اشنايي رنج نميبرم
اري باران ببار و باز رنگ تنهايي هاي مرا بشوي
و دوباره پنجره خاكي دلم را پاك كن و بگو كه دوباره فصل تازه است
مهم نيست.....
اري اگر بهار باشد يا خزان
هر دو فصل تازه است........
..............
نسيم ساحل


Tuesday, December 21, 2010

و نگاه مهتاب

و سال هاست...
نگاه خورشید در عدم های دلم گرم شده است
و اما باز نگاه مهتاب
و یک بار دیگر در زندگی
قصه اغازبا تو بودن
و یک بار دیگر قصه 
از تو نوشتن
.....
مهتاب را خواهم دزدید
و در نگاه پریشان یک کودک 
باز خواهم کرد
و تاعبد در عمق قلبش جاودانه خواهم کرد
.....
سالیانیست
مهتاب  بود و خورشید
و اما من هیچ نبودم جز یک صدا
تا که هرروز درعمق مهتاب
جاودانه گردم
......
و باز تا مهتاب خواهم رفت
و خواهم با او یکی شد
و تا عبدی دیگر خواهم ماند.....

نسیم ساحل

Friday, December 10, 2010

this is life....

the only surviver of a sunk ship could get to a small island,there was nothing in the small island...so he decided to make a small cottage near the sea and live  in it.
one day when he had gone to hunting and came back, he saw his cottage burning and a thick smoke is going to sky....he became disappointed and shouted"oh God...why did you do it?..you knew that I only had this cottage in this island....." he blamed the God a lot for this.....
next morning he was awaken by the sound of a coming ship.
when the ship arrived, he asked" how did you know that i was her?.."
the captain of the ship said" we got your smoke in the sky and thought that some one needs help here.."


this is a short story..but a very meaningful one....may be sometimes some thing happens but it makes us very nervous and disappointed though that may be a help of God .....


please read this story and tell to your freinds......it may help them not to become disappointed in their lives when something bad happens....


next time when your cottage is burning, it may be symbol of God's mercy.


for all negative words we say to our selves, God has a positive answer...!!


you said" that is impossible"  God said" everything is possible"
you said" no one loves me"  God said" I love you"
you said" i am tired"  God said" I will give you comfort"
you said" i can't continue any more" God said" my mercy is enough"
you said" i can't solve the problems" God said" I will guide your steps"
you said" I can't forgive my self" God said" I have forgiven you"
you said" I feel lonely" God said" I am with you forever"
.
.
.
always know that you are not alone.........


Nasim sahel

Wednesday, December 8, 2010

have you thought about life..?
do you think are we living as we want..?

you know, when we are child and kids we don't know any thing about our lives; when we get a little older and grow, we just come to know a little about life...
this time we always want to grow up soon and be young...
first years passes busy with school and after that university ....
once we were wishing to finish our lessons and studies and we became busy with that and we could not understand how the time passed.
after university, we start thinking about a new life with family and children...
this time you are matured enough but you have to work and be busy with daily problems of your life....
yes, this is the way which mostly people do...
then, the time passes and the era of oldness comes.....
this era is only time to think about life...
this time you start to think about life and how to live but it is too late this time...
you are not as strong and motive as you were............
your oldness passes only with wishes of your younghood and regret of your passed time and life...
and after...death comes and finish.............
what happened then...?
did you live really as you wanted or just you were as busy as the time just passed and you did not understand....?
yes....
this is your life...
but you can change it....just from now decide not to live like this.......

Nasim sahel

Sunday, December 5, 2010

او مرده بود...؟

شيشه ارام شكست...
خيلي ارام..
حتي  متوجه صدايش هم نشد
اما چرا؟
او كجا بود؟
شايد انقدر انتظار تمام ذهنش را گرفته بود به خود
كه حتي متوجه نشده بود كه شيشه كي شكسته بود
در تمام ذهنش اين بود كه چرا او مرده بود
اما قرار نبود
كه انروز بميرد
پس چرا؟
او كه چند روز قبل گفته قرار نيست به اين زودي تركش كند
اما چرا؟
نميدانست چه ميگويد
چه كفري ميريزد
چه گناهي ميكند
ديوانه شده بود
اخر ديوانه مرگ دست او نبود!
او نبود كه تصميم بگيرد كي بميرد!
اما .....
ديد ديگر زندگي برايش معنايي نداشت
هيچ بود
ايا او براي او زندگي ميكرد؟
نه!!
بله!!
پس چي؟
ايا اين نبود كه او ديوانه شده بود
او هنوز او را نشناخته بود
اما اويي را كه او شناخته بود او نبود
اويي را كه او شناخته بود
همين ديروز مرده بود، همين ديروز ديروز
ولي او منتظر كي بود؟
قرار بود كدام "او" بيايد؟
پارچه هاي شيشه را جمع كرد
انگار هرگز نميدانست كه چرا شيشه شكسته بود
ارام ارام جمع كرد
تا همان طور كه بي صدا شكسته بود
بي صدا هم جمع اش كند
تمامش را گذاشت سر راه
شايد فكر ميكرد او كه امد
از سر راه بردارد انهارا
و بشنود كه او چه بي صدا شكسته بود
و بفهمد كه كسي منتظرش بود
ديگر دور شد
شيشه هاي شكسته ميخواستند چيزي بگويند
اما او دور شده بود
خيلي دور
ديگر صداي شكستن نگاهش در مسير باد
شنيده نميشد
ارام شده بود
ديگر به او فكر نميكرد
تمام فكرش را به شيشه هاي شكسته داده بود
اري
او مرده بود
او مرده بود....


2010/12/04