لحظه هایی را که ما از زندگی چیزی نمیفهمیدیم
ولی از همه بهتر زندگی میکردیم
یادم میاید
پدربزرگم قصه هایی پر از زندگی میگفت
ولی ما نمیشناختم زندگی را
یادم میاید
باغ محله ما سیب نداشت
ولی همه سیب را میشناختند
یادم میاید
دریاهای ما ماهی نداشت
ولی مردم چنگ میانداختند
تا ماهی بگیرند
یادم میاید
زندگی ساده بود
ما زندگی میکردیم
غنچه های باغچه هم زندگی میکردند
و ما یکدیگر را میشناختیم.

سلام نسیم عزیز. ممنون که از ترجمه من خوش شما آمد. متاسفانه گزارش " هزاره ها، شهروندان نفرین شده افغانستان" نه به زبان انگلیسی و نه بصورت آنلاین موجود نمی باشد. اصل این گزارش بزبان فرانسوی است ومن اسکن شده اصل مطلب را دارم. اگر فرانسوی بلد هستید، می توانم برای شما بفرستم
ReplyDeleteموفق باشید
رزاق
good job .
ReplyDeleteتشكر از تمام دوستا
ReplyDeleteرازق عزيز تشكر از ترجمه زيبايت
كوشش ميكنم كه همين فارسي انرا به انگليسي تبديل كنم.