خانه قصه ما رنگ نداشت سیاه بود و سیاهی یعنی بی رنگی.
مادرم میگفت من هنوز بزرگ نشده ام ، نمیدانم رنگ چیست، مادرم میگف..سیاهی بی رنگی نیست ،ما انرا بی رنگ میببنیم.
اری! کودکی من همیشه همینطور بود...روزا تمام سعی ام این بود که چطوری بتوانم شبان خوبی باشم.
شبها که پدرکلان قصه میگفت، در قصه های او هم خانه ما رنگ نداشت، سیاه بود. من سیاهی را دوست داشتم
انگار فکر میکردم سیاهی یعنی اینکه کسی از کسی بهتر نیست. یعنی اینکه همه چیز یک رنگ است..سیاه.
ما زندگی ساده ای داشتیم..پدرم فقط دهقانی میکرد و مادرم علف میاورد میداد به گاو تا شیر بدهد یا کارکند...زندگی هم چه قدر عجیب است..باید بدی تا بگیری...ولی گاو قصه پدرکلان بدون علف هم شیر میداد هم کارمیکرد.. من گاو قصه پدرکلان را دوست داشتم.
بعضی وقت ها صاحب زمین سر پدرم داد میزد..به مادر امر میداد...مرا نمیگذاشت زیر درخت های سیب کوچه مان بخوابم...میگفت نکنه که سیب ها را بخورم...
ولی در قصه پدرکلان..صاحب خانه اینطور نبود..او هم سیاه بود،ما هم سیاه بودیم..همه یک رنگ..
اری...قصه پدرکلان زیبا بود...
در قصه پدرکلان گاو "ما ما" نمیکرد..حرف میزد. پدرم تمام روز زیر افتاب داغ کار نمیکرد...
در قصه پدرکلان من میتوانستم زیر درخت های سیب سرکوچه بخوابم..ولی سیب نمیخوردم.
ما ان وقتها از زندگی چیزی نمیفهمیدیم..ولی ما زندگی میکردیم...مثل یک برگ..ساده بودیم..
یادم است..قصه های پدرکلان همیشه خوبی داشت..کاکایم همیشه میرفت سرزمینها و از باغ پهلوی خانه سیب
میدزدید..و به من میداد....او از من کمی بزرگ بود...ما قصه پدرکلان را با سیب میخوردیم.....مزه عجیبی داشت.
نسیم ساحل
میدزدید..و به من میداد....او از من کمی بزرگ بود...ما قصه پدرکلان را با سیب میخوردیم.....مزه عجیبی داشت.
نسیم ساحل

oh Dear Nasim it was perfect man :)
ReplyDelete