Wednesday, November 3, 2010

او امده بود...؟؟


باران نم نم میبارید و بیچاره هنوز تنها در پارک نشسته بود...
فصل پاییز بود و برگ ها هم همه زرد شده بودند، باد سردی میوزید و موهای پریشانش را پریشانتر میکرد...
خورشید که رفته بود پشت ابر و باد هم زوزه عجیبی میکشید..
ممکن نبود، شاید دوساعت بود که منتظر نشسته بود. ولی هیچ کس نیامده بود.
خیلی تنها بود، تنهاتر از خدا، چشمانش مثل سنگ به راه مانده بود و بدنش همچون مرده ها سرد و بی حرکت شده بود.
او گفته بود که میاید ولی چه اتفاقی افتاده بود، او یک ساعت پیش باید میرسید ولی تا هنوز دو ساعت شده بود که نرسیده بود...
انتظارش انگار سنگ شده بود و شکستنش ناممکن.
هوا هم داشت تاریک میشد...تاریکتر...
رنگ سرخ خورشید در کناره اسمان قله های کوه را رنگ سرخ پاشیده بود.
حوصله اش داشت سر میرفت. نگاهی به اطراف انداخت همه جا ساکت بود و صدای جز صدای بازی برگها بر دوش باد چیزی شنیده نمیشد.

ساکت.ساکت....صدایی امد...
خش خش..ارام نه خیالاتی شده بود اصلا صدایی نبود
انگار  ان صدا سالها بود که مرده بود و او اینک بعد از سالهاست که میشنود.
ولی باز...خش..خش..نه این بار درست بود
انگار برگها امدنش را گواهی میدادند.
ولی باز صدا گم شد...بلند شد تا شاید امده باشد ولی چیزی ندید ...
هیچ چیزی جز یک توهم کوتاه نبود.
بلند شد.. راه افتاد ...خیلی دلش تنهایی کشیده بود..خیلی چشمانش منتظر مانده بود.
راه طولانی بود.. اخرش هم در بین درختان پارک گم میشد. نمیدانست کجا میرود ولی به خیالش دنبال خش..خش صدایی میرفت.
نمیدانست از کجا میاید..ولی میرفت.
.
.
ایس...ایس...صدایی امد
چشمانش خشکید؛ سایه اش جابه جا یخ زد .
رفت جلوتر ا ما سایه اش هنوز همان جا یخ زده بود و از دور تماشایش میکرد.
اری خودش بود
نه توهم گرفته بودش...شاید او خودش بوده و او ندیده بوده...ولی این کی بودکه افتاده بود.. روی زمین.
کمی جلو تر رفت..انگار پاهایش به طرف دیگر میخواستند بروند ولی او به زور انها را به طرف او برد.
صورتش دیده نمیشد..رو به زمین افتاده بود...خیلی دلش میخواست بداند که این خودش بود یا نه.!!
کمی مکث کرد..صدایش کرد..
کیستی؟؟
صدایی نشنید..انگار سالها بود که انجا افتاده بود.
ترسید، وهم عجیبی امد سراغش ..نکنه خودش باشد, نه دیوانه شدی ،به سرت زده...باخودش زمزمه میکرد.
ولی دیگر طاقت نیاورد و رفت بالای سرش..
ارام صورتش را چرخاند...
ناگهان خشکش زد...اشک از چشمانش جاری شد..
او کی بود...او خودش بود..مثل خودش..حتی فرق کوچکی هم نداشت...
یعنی او امده بوده...بلکه خودش نیامده بوده....
احساس غریبانه ای سراغش امد..اری خودش بود...گناه او نبود..او امده بود بلکه خودش نیامده بود...
دو ساعت...
خیلی ناامید و نگران شد.
نشست کنار خودش و دستانش را گرفت و ارام گریست
..خش خش
صدای پای او بود..اری او دیگر رفته بود
تمام شده بود
اری او امده بود و دو ساعت منتظرش  مانده بود
ولی خودش نیامده بود....
خودش نیامده بود....

نیسم ساحل

2 comments:

  1. besyar ziba bood!!!hese qaribi dar tamame fazayash jari bood!!

    ReplyDelete
  2. taskakoor zahra aziz...
    omeed ast ka ba ma bashid..

    ReplyDelete