و سال هاست...
نگاه خورشید در عدم های دلم گرم شده است
و اما باز نگاه مهتاب
قصه اغازبا تو بودن
و یک بار دیگر قصه
از تو نوشتن
.....
مهتاب را خواهم دزدید
و در نگاه پریشان یک کودک
باز خواهم کرد
و تاعبد در عمق قلبش جاودانه خواهم کرد
.....
سالیانیست
مهتاب بود و خورشید
و اما من هیچ نبودم جز یک صدا
تا که هرروز درعمق مهتاب
جاودانه گردم
......
و باز تا مهتاب خواهم رفت
و خواهم با او یکی شد
و تا عبدی دیگر خواهم ماند.....

No comments:
Post a Comment